جمعه 12 ژوئیه
سرانجام دست مرگ می آید شش هایمان را از هوا پاک می کند و همراه هوا ، ذرات شادی را که حتی در تیره ترین ساعات در خونمان جاری بود با خود می برد .
* * *
شکی نبود در بی گناهی ، جذابیت و حیله گری ات . معجونی بودی از این سه که نمی دانم چه بود . با این همه تا تو را در برابرم می دیدم شاد می شدم . بهترین زمان ، وقتی بود که فاجعه های بزرگی با خودت می آوردی .
تصویری از من کنار رادیاتور
نویسنده : کریستین بوبن
مترجم : منوچهر بشیری راد
نوشته شده توسط شعله در 87/07/24 ساعت موضوع ترجمه داستان | لینک ثابت
پنجشنبه 11 ژوئیه
مادرت آخرین روزهای زندگی اش را می گذراند . نزدیکانش دورش جمعند . دنیا برای او در آشپزخانه کوچک و اتاق سبزش خلاصه شده است . او را گاهی بین این دو محیط حرکت می دهند . داروها پلک هایش را سنگین کرده اند ، خواب آلوده ، در صندلی راحتی کهنه اش فرو رفته است و با دقتی دور از انتظار ، کلمات گفت و گوهای دور و برش را صید می کند . او از طریق جزر و مد صداهایی که دوست دارد در اقیانوس زندگی جاری است .
تصویری از من کنار رادیاتور
نویسنده : کریستین بوبن
مترجم : منوچهر بشیری راد
نوشته شده توسط شعله در 87/07/22 ساعت موضوع ترجمه داستان | لینک ثابت
یکشنبه 7 ژوئیه
ببینید : راستی آن چیست که مرا در این دنیا نگه می دارد . از این هم پیش تر برویم ، وقتی من استعداد ترک این دنیا را آن هم بی درنگ دارم چیست که مرا پای بندش می کند ؟ امروز پاسخم می تواند این باشد : شیشه ای شراب سفید ( برای این که دقیق تر گفته باشم ، دو تا ، آن هم از نوع اولین (( آنتر _ دو _ مری )) 1994 ) ، خواندن شعری از شاعر سوئدی ( یک صفحه نه بیشتر ) ، اندیشه ای درباره تو ، که در آن هیچ کلمه ای نیست ، فقط لبخندی است . یک نکته قابل توجه : همیشه به خودم می گویم این چه دلیلی دارد که من باید هر روز قیل و مقال عالمی را تحمل کنم در صورتی که تجربه ی یکی از این سه ، فقط یکی ، برای همیشه کافی است . شاید هم یک بار تولد برای درک همه ی آن ها غیر ممکن است ؟ نقطه مشترک میان شیشهای بردو ، رویای شاعری سوئدی و تبسمی آمده از سرزمین مردگان در چیست ؟ جوابی برای این پرسش ها ندارم ، در واقع این موضوع هیچ اهمیتی هم ندارد ، امیدی ندارم که پاسخی برایشان بیابم . راستش اگر پاسخی می یافتم نمی دانستم با آن چه کنم . در یک کلام ، از زندگی با همه ی رمز و رازهای پرگلی که اندکی از آن در هر گوشه ای عطر افشانی می کند بسیار خشنودم . امروز آن را در تاکستان بردله می یتبم ، فردا در دریاچه های سوئد و روزی دیگر در چمنزارهای جنگلی آن طرف تر .
* * *
با این بار ، دفعه دومی است که او حس زندگی را به من می چشاند . پس لازم است از روی ادب نامی از او ببرم . او شاعری سوئدی به نام توماس تراسترومر است . بر طبق خبرها ، حرفه اش روانشناسی است و هنوز زنده است ، می گویند از 1990 دچار اختلالات گفتاری شده .
گاهی یکی از شعرهایش بال زنان به بالای چشم هایم می آید ، طعمه ای به من می دهد و می رود . سیاهی ، جایی را که او از آن بیرون می آید صدایی فرا می گیرد. از همین جاست که او غذای خود و مرا به دست می آورد .
تصویری از من کنار رادیاتور
نویسنده : کریستین بوبن
مترجم : منوچهر بشیری راد
نوشته شده توسط شعله در 87/07/13 ساعت موضوع ترجمه داستان | لینک ثابت
جمعه 5 ژوئیه
رشته ای روشنایی آشفته این جاست ، نمی دانم از کجا می آید ، یا چه مدتی پس از من خواهد ماند . امروز (( موتسارت )) می نامم او را ، فردا (( خدا )) خواهمش نامید و پس فردا (( کودکی )) . هر یک از این نام ها برایش درست است ، هیچ کدام هم کافی نیست .
پرنده ای است از
جنس رنگ و زمان
از گل های پر برگ و باری
که از گل فروشی
در خیابان مارتیر
خریده ام
غذا می خورد
و منقارش را پاک می کند
در سطرهای این کتاب
تصویری از من کنار رادیاتور
نویسنده : کریستین بوبن
مترجم : منوچهر بشیری راد
نوشته شده توسط شعله در 87/07/02 ساعت موضوع ترجمه داستان | لینک ثابت
چهار شنبه 3 ژوئیه
دختر بزرگ شانزده ساله ات با خواهر کوچکش بازی می کند . آنان را می بینم که می خندند ، حرف می زنند و در جنگل بارانی اولین روزهای تابستان ، در پی هم می دوند .
* * *
یگانه کار ما مراقبت از زندگی است . او خودش کارها را روبراه می کند . چه از این بهتر ! وقتی آن هایی که دوستشان داریم و می توانند غذایشان را دور از ما ، علی رغم عدم حضور ما و شاید هم به لطف غیبت ما پیدا کنند .
تصویری از من کنار رادیاتور
نویسنده : کریستین بوبن
مترجم : منوچهر بشیری راد
نوشته شده توسط شعله در 87/06/27 ساعت موضوع ترجمه داستان | لینک ثابت
دوشنبه اول ژوئیه
مادرت دیگر غذا نمی خورد . سه هفته ای می شود که او را می بینم . تمام روشنایی چهره اش به درون چم هایش عقب نشینی کرده و جز خطوطی فروریخته و فرسوده چیزی از آن باقی نمانده است . آرامشی است در او که فقط می توان نزد کسانی که پایان شان نزدیک است ، یافت . کسانی که به خوبی آن را حدس می زنند و بی مخالفت ، خود را به آن می سپارند . آنان مانند مسافران نفس بریده ای هستند که هنوز برای اندک زمانی ، دست چپ شان را به دیواره ی شکننده ی زندگی تکیه می دهند . این لمس کردن ، چیزی به آن ها می شناساند که ما تماما از آن بی خبریم ؛ در این لحظه آنان در دنیایی بیگانه اند . واژگان در عبور از خط میان آنان و ما به زحمت می افتند و زبان ابتدایی چشم ها ، دست ها و حضورها به کار می آیند .
* * *
به (( مسافرت زمستان )) شوبرت گوش می دهم . بیرون ، روز است و درون این آوازها ، شب . تاریکی ، آثار تسلی بخشی دارد : در این موسیقی مسحور کننده صدایی که به آن هولناک شکست ناپذیر نزدیک می شود ، روشنایی بزرگ با شیرینی فراوان می یابم .
نویسنده : کریستین بوبن
مترجم : منوچهر بشیری راد
نوشته شده توسط شعله در 87/06/25 ساعت موضوع ترجمه داستان | لینک ثابت
شنبه 29 ژوئن
زنبق ها خسته اند . سه روز است که با ناخن هایشان روی روشنایی چنگ انداخته اند و هیچ کاری جز شکستن ناخن های ناز خود نکرده اند ، روشنایی مثل همیشه آن جاست ، دست نخورده .
* * *
در تابستان چه چیزی مرا به وحشت می اندازد ؟ نه مرگ تو نیست چون پیش از این هم از این موضوع وحشت داشتم . به گمانم بزرگ داشت و تجلیل جامعه ای جوان ، زنده و مرفه از خودش برایم وحشتناک باشد . این نشاط نامبارک دنیایی که شکست هایش را تحقیر می کند مرا به وحشت می اندازد . جامعه ای که برای زندانیان ، بیماران ، پیران و بیچارگانش تابستانی باقی نمی گذارد وحشت آوار نیست ؟ در طول این فصل آن ها از فصول دیگر سال هم کم تر به چشم می آیند . آن ها ساکت در آبی آسمانی که به فراموشی شان سپرده ، زل می زنند .
* * *
اگر بخواهم هر روز جمله ایی بنویسم این می شود : (( به چیزی می اندیشم اما نمی دانم چیست )) .
نویسنده : کریستین بوبن
مترجم : منوچهر بشیری راد
نوشته شده توسط شعله در 87/06/19 ساعت موضوع ترجمه داستان | لینک ثابت
جمعه 28 ژوئن
هیچ کمکی به من نمی کنی هیچ پیشنهادی برایم نداری . از همه ی کسانی که دوست داشتی یا فقط
می شناختی ، فاصله گرفتی . تو اکنون در نهایت ضعف هستی که مردگان دارند ، شبیه نهایت ناتوانی
نوزادان . کسی در آن پایین غذایت می دهد ، در بازوانش می گیرد و کمکت می کند تا در دنیایی ناب
رشد کنی . دنیایی که برای ما تصورناپذیر است .
نویسنده : کریستین بوبن
مترجم : منوچهر بشیری راد
نوشته شده توسط شعله در 87/06/18 ساعت موضوع ترجمه داستان | لینک ثابت
پنجشنبه 27 ژوئن
وقت آن رسیده چند واژه میهمانتان کنم . دو روزی می شود که این جایم و هنوز سلامی به شما نکرده ام . ای زنبق ها ، از شما شروع می کنم ، جانم برایتان بگوید که همه ی تکه های نوری را که به خود آویخته اید به یک اندازه دوست دارم ، تکه های نوری که مثل شمشیرند . شما یی که در اتاق هستید و نامتان را از خاطر برده ام . شمایی که ساقه ای نیرومند دارید و قله تان سرشار است از لطافت گل های کوچک بنفش . یادم نمی آید گل فروش درباره تان چه گفت ، امیدوارم از من نرنجید اگر به خودم اجازه دهم که شما را (( نمی دانم _ چی )) بنامم . عصبانیت تان بی مورد است : آیا این جمله ای شگفت انگیز نیست : (( نمی دانم _ چی )) های بنفش در غروب خورشید .
نویسنده : کریستین بوبن مترجم : منوچهر بشیری راد
نوشته شده توسط شعله در 87/06/16 ساعت موضوع ترجمه داستان | لینک ثابت
تصویری از من کنار رادیاتور نویسنده : کریستین بوبن
در نزد کودک ، حضور پر است ، در تنهایی هم حضور پر است . آنچه مرا از حضور محروم می کند واسطه بودن است _ طریقی که در آن هم باید با خودت باشی هم با دیگران . این واسطگی حتی مرا در کام گرفتن از آن چیز معتدلی که دنیا نامیده می شود بی بهره می گذارد . برای بهره مندی از دنیا باید چیزهایی آموخت که من نیاموخته ام ، همین که نمی توانم در دلدیگری راه یابم یا به عمق تنهایی ام برسم غمگین می شوم ، در این حالت هیچ نمی بینم ، هیچ نمی شنوم . حرکت زندگی ام ، چیزی از جست و خیز خنده دار سنجاب ، در خود دارد : می خواهم با جهش های همه در هیچ و هیچ در همه ، محو کننده ی فضاهای واسطگی باشم .
* * *
شتابان یا آرام ، فرقی نمی کند ، وقت آن است برای تهیه ی گل های سرخ تازه پیش گل فروش بروم . این ها دیگر نمی توانند راست بایستند و تا روی این دفتر خم شده اند . این ها دیگر آن اندازه قدرت ندارند که نور را تصفیه کنند و خانه را گسترش دهند .
مترجم : منوچهر بشیری راد
نوشته شده توسط شعله در 87/05/18 ساعت موضوع ترجمه داستان | لینک ثابت
درباره وبلاگ

این پنجره به بهشت باز می شود .
پس خوب تماشا کن .
هر روز و هر لحظه .
بهشت در یک قدمی توست .
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY